داستان سمسی. داستان سکسی

سکس با خاله

داستان سمسی

بعضي وقتا كه دلم مي گيره زنگ مي زنم باهاش صحبت مي كنم. من در يكي از شركتهاي دولتي كار مي كنم كه تو اداره يك منشي خيلي خوشكل كار مي كنه. و همه عكسها رو باهم گذاشتم روي يك ديسكت و بهش دادم. بعد از اينكه فهميدم همه چيز رو مي دونه بهش گفتم ببين من فقط با اين خانم حرف مي زنم همين. .

Next

داستان سکسی

داستان سمسی

صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو بوس كردم. يادمه اولين باري كه ديده بودمش اصلا خجالت مي كشيدم تو روش نيگا كنم ديگه چه برسه به اينكه… درباره ش فكر كنم. مدتها گذشت تا اينكه يك روز يكي از بچه ها اداره اومد بهم گفتم كه كيوان همه مي دونن تو با اين خانم رابطه داري و مي بينن كه هر روز چند بار مي ري پيشش منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من با هيچكس رابطه اي ندارم. گفت من از همون اول دوست داشتم همین حالا هم دوست دارم و در آینده هم دوست خواهم داشت منتها این مدت به خاطر حرف های دکترت سعی کردم بیشتر این دوست داشتنم رو ابراز کنم. تا این که از حدود ۳-۴ سال پیش احساس کردم خالم رابطش با من تغییر کرده و بیشتر با من شوخی میکنه، بیشتر دور و برم راحت میچرخه و … «یه بار که خودم و خاله سمانه توی خونشون تنها بودیم و شوهر خالم هم سر کار بود، طبق معمول که خالم جلوی من راحت بود و لباس های خونگی پوشیده بود، ولی اصل ماجرا اینه، خودم و خالم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم فیلم میدیدیم که خالم دستام رو توی دستاش گرفت، دستاش خیلی گرم بود بعدش گفت رضا چشمات رو ببند یه کاری باهات دارم؛ بعدش که چشمام رو بستم چند ثانیه فقط دستای گرم و لیف خالم رو احساس می کردم و هیچ اتفاقی نیافتاد.

Next

داستان سکس کیوان و مژده

داستان سمسی

داستانی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به زمان سربازی که تهران بودم. خالم با بغض گفت: رضا خاله، عزیزم. هر چند سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم نتونستم خيلي ترسيده بودم. توی همین حال و هوا بودم که سردی لب های خالم رو روی لپم حس کردم، بعدش هم صدای یک بوس محکم که خالم از لپم کرد. دیگه سرتونو درد نیارم خلاصه اون روز تموم شد و سه شنبه شد منم خودمو واسه همه چیز آماده کردم از یکی از بچه ها هم دو تا آبجوی اصل سه اسبی گرفتم گذاشتم تو یخچال تا یخ زد. گفتم مي شه يه خورده بخوري ؟ گفت چيو بخورم ؟ بهش گفتم كيرم ….

Next

هر روز 2 داستان جدید . فقط داستانهای تصویری سکسی( ترجمه شده)

داستان سمسی

سلام من رضا هستم و ۲۲ سالمه، داستانی که میخوام براتون بنویسم تقریباً مربوط میشود به ۳ سال پیش، یعنی وقتی که ۱۹ سالم بود. دکترت گفت که توی سرت یه غده ی سرطانی به وجود اومده که اگر بهت محبت کنیم و روابط عاطفی باهات داشته باشیم از رشد این غده جلوگیری می کنیم تا دکتر بتونه چند سال دیگه عملت کنه و اون غده ی لعنتی رو خارج کند. چون همش بهم می گفت تو رو خدا کسی رو نیاورده باشی خونه. آن شب تا نصفه هاي شب همش به اين فكر مي كردم كه آيا اون واقعا …. موهاش بوی خیلی خوبی میداد تابلو بود حموم بوده.

Next

داستان سکس حمید با مهناز

داستان سمسی

گفت رضاتو میخواستی چیکار کنی؟ با حالت بغض به تت پتتت افتادم، با ترس و صدای جسته گریخته گفتم خاله منو ببخش، آخه خودت یه طوری با من رفتار میکردی که احساس کردم بهم نظر داری و با این رفتارا میخوای بهم پیام بدی. به خاطر همین خونواده ی ما و خونواده ی خاله سمانه خیلی با هم ارتباط داریم. وسط حرفهاش بلند شدم و رفتم روي ميز پيشش نشستم دستم رو گذاشتم روي سرش و آروم صورتش رو بوسيدم يه دفعه دلم ريخت ولي اون هيچ عكس العملي نشون نداد. وسط فیلم بود ولی اصلا صحنه رمانتیک که نبود هیچ قسمت اکشن بود که باز دستمو گرفت یکم بهم نزدیک شد بعد با اون یکی دستش صورتمو گرفت و برگردوند طرف خودش فکر کردم می خواد قیافمو ببینه. می گفتم نه بابا خلاصه گفت گیتار بزن منم زدم. منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم. گفتم حالا نمیخوای بگی کجا میخوایم بریم؟ گفت نه صبر کن تا خودت ببینی.

Next

هر روز 2 داستان جدید . فقط داستانهای تصویری سکسی( ترجمه شده)

داستان سمسی

اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه خورده كه اصرار كردم قبول كرد. موهاي طلايي و گردن بلوري سفيدي داشت زير گردنش رو نيگا كردم سينه اش مثل پنجه آفتاب سفيد بود. من كه اصلا حرفهاش رو باور نمي كردم بهش گفتم اينها همش دروغه اون خانم خيلي پاك و محجوب هست و اينها همش شايعه هست. دیگه بعد ار کلی اصرار موهای خوشگلشو باز کرد که هیچ دکمه مانتوشو هم باز کرد. آروم دست كردم مقنعه اش رو كشيدم گفت چيكار مي كني ديووونه گفتم هيچي مي خوام موهات رو ببينم. منم پدر بزرگم 01 روز پیش فوت کرد و مامان و بابام رفتن کرمان شنبه من تازه از کلاس اومده بودم یه دختری زنگ زد طرفای ساعت 51:1 ظهر و گفت می تونم وقتتونو بگیرم؟ منم گفتم شما شماره منو از کجا آوردین؟! لبام رو گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم.

Next

هر روز 2 داستان جدید . فقط داستانهای تصویری سکسی( ترجمه شده)

داستان سمسی

دست كردم دكمه هاي مانتوش رو باز مي كردم و لباش رو مك مي زدم. با اشاره گفت در را قفل کنم بعد برگشتم کنارش کلی لب تو لب بودم شورت و شلوارم را با هم کشید پایین خاله کیرم را کرد توی دهنش چه لذتی داشت به خاله گفتم ممکنه آبم زود بیاد خاله گفت پس زود باش منو از پشت بکن فوری شورت ودامنش را پایین کشید زانو زدو کون سفیدش را قمبل کرد منظره قشنگی بود کس و کون سفید خاله جلو چشمم بودخاله گفت بلدی؟ گفتم توی فیلمها دیدم اما دفعه اوله کون و کپلش را تکون میداد و میگفت زودتر بکن توش من هم دفعه اولمه. منم همينجوري تو كسش عقب و جلو مي كردم يه دفعه كيرم رو تا ته كردم تو كسش و روش خوابيدم آبم رو تا ته ريختم تو كسش يه خورده از پشت سينه هاش رو گرفتم ماليدم و بلند شدم. گفتم خوب حالا براچی لباس بیرونی پوشیدی؟ گفت میخوام با هم بریم یه جایی، گفتم کجا؟ گفت بیا بریم خودت میفهمی. بعد بهش گفتم بكنم تو كونت ؟ گفت نه اصلا خوشم نمي ياد اگه اينكار رو بكني ديگه اصلا باهات حرف نمي زنم. خالم گفت: من تو رو حتی بیشتر از شوهرم حسین دوست دارم ولی این دوست داشتن رو با هوا و هوس اشتباه نگیر، من دوست دارم یک نوع عشق آسمانی نسبت به پسر خواهرم دارم، این عشق آسمانی هیچ وقت نمیتونه به هوس تبدیل بشود. روز بعد تصميم گرفته بودم كه بهش تلفن كنم و همه چيز رو بهش بگم.

Next